دوستان عزیز شاهد باشید.
امروز 13 شهریور 1395 پس از 35 سال شکنجه روحی و جسمی و تحمل جنایات و مفاسد دکتر مهمد ناصح و همسر متفحش او، که چند رابطه عاطفی پاک و دهها دوستی با همفکران مومن و رفیقان حجره و گرمابه، و سرمایه و آبرو و حیثیت و فعالیتهای اجتماعی ام را بباد دادند، و 9 ماه فرار همراه با بخشش از شر این زوج سفیه و جانی به شهرها و روستاهای مختلف و تحمل آزارها و نامردمی ها از اقوام و انصار ایشان و سایر غریب کشان و نیز تدوام بهره مندی از بی حیثیتی های تحمیل شده از سوی او و وارونه انگاشتن همه حقایق، زدن پایگاههایی در خراسان و غیره برای فعالیتهای فردی و جمعی، و بازگشت به اهواز برای رتق و فتق امور و تصمیم گیری های نهایی، و پیدا کردن توان بخشش آنهمه رنج و مصیبت در پی اصرار و مهربانی های دوستان معتمد و حمایتهای آرامش آفرین و سیر در طبیعت و زیارت مولایم حضرت علی بن مهزیار اهوازی، در حالیکه باور نمی کردم روزی طاقت دیدن عکس دکتر ناصح (پدرم!!!) را داشته باشم، یا مشوش نشدن از شنیدن دوباره نامش، پس از گریستنها و زیارت عاشقانه ابن مهزیار یار بابا امام رضا در اهواز، این توان و نور در دلم زنده شد تا بار دیگر به چهره مغموم و پشیمان او بیاندیشم و با او تماس بگیرم. برخی گفتند باید دلت برای آنها بسوزد و پس از فقدان فرزند پسرشان و بیماری خود و دختر و دامادشان وضعیت بد و آشفته ای دارند. نه از روی ترحم و بلکه از روی عشق به ممد ناصح زنگ زدم. ابتدا بغض کرد و گفت: آنچه درباره ما گفته ای اشکالی ندارد! پدر و مادر از هیچ کار "بچه"ناراحت نمی شوند! دوستت داریم و پذیرایت هستیم.
گفتم: می آیم شما را ببینم. گفت: "باشه... ولی... الآن می خواهم ناهار بخورم!... راستش ما حریم شخصی داریم...!" عادت آنهاست. وقتی به چیزی راضی می شوی، دیگر آنرا نمی خواهند! چیز دیگر می خواهند! "فعلا نیا"!
"چرا پدر؟!"
"اینهمه رفته ای علیه ما پرت و پلا گفته ای و نوشته ای! همه جا را به هم ریخته ای! ... نباید آبروی ما را می بردی!"
"گفتم: جانم به لبم رسید. در دورترین نقطه ها هم غیر مستقیم آزارم دادید و... شما که گفتید بخشیده اید! ... من مدعی بودم نه شما! حالا هم عذر خواهی کرذم! دروغی هم نگفتم. اما آرام شدم و از دلسوزی و ایمان و امید به آشتی و زندگی دوباره، خدمتتان آمدم!"
"نه!!! تو باید درمان شوی!!!! تو همه را دشمن می دانی!!! در توهم هستی!!!! همه هم می گویند تو باید درمان شوی!!!" مثلا "... و ... و خاتون و ... و مهندس... و راننده تاکسی و... دکتر..."
به خدا، قد خر پشیمان شدم از بخشیدنش! احساس حماقت کردم. در حالیکه نیازی مادی و معنوی به ایشان نداشتم. (البته اکنون مدعیات حقوقی ام را پیگیری خواهم کرد. دهها جرم مرتکب شده اند! دو قورت و نیمشان هم باقیست!)
دیگر مسخره آنها نیستم. بخوانید و شاهد باشید پیامک ایشان را
و پیامک من که بعد از قرائت آیاتی از قرآن بر محل افتادن آرمین عزیز و شکنجه کش شده ام با تجویزهای القایی و تحقیر (آرمینی که می گفت: روز تولد من، روز مرگ این مرد ... است!!)؛ در لابی برج کوثر با شهادت لابی من و دوربین خواندم.
آرمینم! تولدت و آزادی ام مبارک.
امروز سیزدهم بود. ان شاء الله قیافه نحس او را در دادگاه ببینم. و شب چهاردهم است. "زندگی جاریست..." و "فردا مال ماست..." البته مبارزه شروع شده است...
"وای از آن روز که باران کند آهنگ شما...!"
متن دو پیامک (اولی پاداش مهربانی و بخشش من):
ممد: "با توجه به آخرین مکالمه تلفنی مان متوجه شدم تشخیص پزشکان متعدد مبنی بر بیماری پارانوئید ئ نیاز به بستری شدنت در بیمارستان درست بوده ولی ما کماکان اقدامی نمی کنیم و میخواهیم خودت متوجه رفتار و کردار غیر طبیعی خود با اطرافیان شده باشی و اقدام به درمان کنی!"
من: "نام پزشکان متعدد را سوزن گیر کرده شما بیمار الکلی و معتاد جنسی، خودبزرگ بین ذلیل، بیسواد پرمدعا، و عاجر از نگارش 1 صفحه انشا و 2 دقیقه سخنرانی، عرق خور بی نزاکت و کودک آزار و بهتان زن بی حد و مرز و متعدی به حیثیت و نوامیس دیگران و اقوام نزدیک خود، مفسد اقتصادی و مرتشی بی آبرو، که به هیچ صراطی جز آزار و ناراحت و اگر بتوانی بیمار کردن یا انگ بیماری به فرزتدان و متقدان رویه های کثیفت و سند سازی از طریق دوست و همکار متخلفت برای اعلام حجر و سفاهت و اختلال عقل نزد آنها (بویژه با هر بار عفو کامل پس از زجرها، که باز همین عفو را سند عدم ثباتش می کنی) مستقیم نیستی در دادگاه بیان خواهد کرد.
تمام عمر در اثر زندگی کثیف و پرتنش شما، مغموم و دهشتزده و اشکبار، و پناه آور به دامان خدا و مهربانان بودیم. همه جا با کردارت، کثافت کاریهایت، و با اتهامات مزخرف به ما آبرویمان را بردی، زندگی مان را تباه و اجازه هیچ استقلالی ندادی. باز با بخششت متهم، و سخره مردم و خودت می شوم. بیماری خود را به متنقدت فرافکنی می کنی...
به الله یگانه سوگند و با جگری خون، عاق هستی و عاطفتاً فرزندت نیستم. لعنت بر تو أفّاک أثیم! از این پس دوستدارانت دوستم نیستند!"
عزیزان.
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود.
گفته بودم:
باد تا چشم تو از زندگی ام کور شود
که ز دست ستمت، گوش فلک کر کردم!
خیلی بخشیدم و پشیمان شدم. ناچار شدم. پدر و مادر در عرف جامعه، فرشته هستند. اینها استثنا هستند. کسی ما را نمی فهمید. پدران و مادرانی نادر وجود دارند که به فرزندان تجاوز یا آنها را به قتل می رسانند. بسیار انگشت شمار. کسی باورش نمی شود. اینها شاید فقط همین کار را نکرده باشند. کاش راحت می کشتند مرا...
اما تمام شد.
دیگر از این ببعد، دوستان او دوست من و دوستان من دوست او نخواهند بود.
از فشار نصیحت مردم بر صبر و مهر به پدر و مادر (!) راحت می شوم.
اگر کسی میخواهد، مرا اینگونه بپذیرد.
تنهایم و عقایدم همچون گذشته (با کمی تغییر اما با تعمیق بسیار)، ان شاء الله فروتنی ام بیشتر و متکی به درآمد شخصی هستم و سرمایه ای ندارم جز مقداری وسیله، خانه ای که تعهد داده یکسال در آن دخالت نکند، و اندوخته ذهنی، تجربیات عالی مخصوصا در این چند ماه بسیار باور نکردنی و ... دوستانی که فقط مال خودمند و طمعی به مال و موقعیت پدر ندارند. و او را ولی و نگران من نمی دانند. و محق در تعریف و تمجید از بنده حقیر
انها سر غولهای اقتصادی دوبی و هاوایی را میتوانند کلاه بگذارند! تعریف از اکثر خصوصیات من با بعضی ملاحظات، با هدف طعمه کردن افراد در کنترل من است. و جنگ فرسایشی غیر مستقیم. به هیچ واسطه ای هم رحم نخواهند کرد. الحمد لله دیگر چنین واسطه هایی پیش نمی آید.
تنهایم تگذارید دوستان حقیقی.
این کار در شرع و عرف و اخلاق پیش بینی شده است... هنگام استیصال.
09116477521
اهوازم فعلا
غلامرضا عباسی
(رامین ناصح اسبق)
***
پیامک عمومی من: صبح یکشنبه 14 شهریور:
*بنام خدا*
اطلاع ار تصمیم من، اعلام رسمی عقوق والدینم، پس از اتمام حجت، برای ناظران بیرونی تلخ و برای خودم پس از 35 سال تلخی، فوق العاده شیرین و بهرحال جایز در شرایط استیصال بود.
عدالت اقتضا می کند که به انتخاب شخصی هر کسی -که تبعاتش را خود او متحمل خواهد شد-اخترام گذاشته او را به همین شکل بپذیریم یا نپذیریم.
برائت خود را از دکتر ناصح و خانمشان اعلام نموده، در حال نگارش گزارشی علنی از تخلفات آنها در حوزه مواد مخدر برای معاونت مربوطه استانداری و غیره هستم. در گلایه ها و شکایات و محاورات عادی، از احدی جز آنها به بدی نام نخواهم برد. و باز در صدد تحریک دیگران هستند. {ارعاب از آبروریزی و شکایت من!؛ زهی خیال باطل، از همه و همه افراد سابق حلالیت خواسته و آنها را بخشیده ام و با افرادی که خیلی درگیر شده بودند، این موضوع را تلفنا یا حضورا یا پیامکا درمیان گذاشته ام. اکنون روزی دیگر است و آرامشی دیگر و تداوم بر دفاع از خویش و اندیشه و خویشان حقیقی ام}
از این ببعد ورود افراد به جلسات من یا دوستی شان با من، بمعنای پذیرش این انتخاب شخصی است و منوط به صدق مطلق.
هنگام قرائت عاق والدین در برج، بسیار خشمگین و عصبی بودم. دلیلش را می فهمید. دیدن فیلم لابی و تحلیل آن برای عموم جایز است. در سال 92 نگفته بودم؟:
ای که بر عشق زنی طعنه و خوارش داری
چشمت از کاسه برون می آرد غیرت عشق؟!
محتاج دعا و مشاوره حقوقی و دوستی خالص هستم
barane2bare.blogfa.com
***
تکمله:
1. دکتر، آقای جهانشاه حیدری (استاد عرفان سابقم را که قبلا نادره ولی زاده به او اتهام اغفال من در مصرف تریاک را زده بود و دکتر ناصح اتهام عدم صداقت مالی؛ و او را از سفر قونیه ببعد با دادن یک مشت دلار که کم کم برایم خرج کند، مامور کنترل من کرده؛ به این شیوه رابطه ما را بهم زدند و در نیشابور و گناباد سخت هوایش را کردم و به او پیام داده حلالیت طلبیدم؛ و در مشهد و رشت که بودم پس از برخی غارتها و ضایعات جسمی و مالی بمن کمک کردند (بشرط مکتوم بودن موضوع از از ناصح برمی گردانم؛ و در دیدارهای اخیر بازگشت وجه را نپذیرفتند) و چند نفر دیگر را باز خواسته اند طعمه کنند. با انفصال کامل، دیگر این امکان نیست.
نامه ای برای علی و مریم مومنی در حاشیه کتاب سای بابا که در ایام اشک و آتش و وحشت و خون نوشتم، نزد حیدری است. به آنها خواهد داد و اگر خواستند مطالبش را برای دیگران بازگو می کنند. (علی عزیز هنگام تماس من از یک مهمانپذیر در تهران؛ حین کارهای اداری ثبتی کانونی و شخصی، تلفن را قطع کردند؛ حق دارند و هر کس در صورت تمایل به تجدید دوستی؛ در فضای آرام و آزاد و قطعا موفقتر آینده کانون، باید بگوید دقیقا چه اتهامی را شنیده است. من نام دوست حقیقی ام را که اغفال شده و مردد است حفظ می کنم. ناصح و هیچ یک از دوستان و مرتبطان او نیز مسئول چون منی نیستند!) یک نامه دیگر که یکی از چندین اتمام حجت من با دکتر ناصح است مربوط به همان روزها (فروردین 95) نزد حیدری است. دیروز و پریروز بجای پس دادن آن، باز اتلاف وقت کرد و مرا به جلسات NA که خود میزبان گروههای مشابه آن در دفترمان بوده ایم سالها برد با کلک رشتی!! و نامه را نداد. عزیزانی را نیز وارد حریم شخصی من کرد که واقعا انسانهای خوبی بودند. اما... به هر روی از کسی که اغفال شده و در این وسطه قرار داشته شاکی نیستم و امثال او و دیگران، صرفا بازیچه ممدند و حرفهای مرا جدی نگرفته اند. بتدریج و با روشن شدن مسائل توسط قانون کسی مردد نخواهد بود. فعلا به همه افراد خوب و شریف و غیر معصوم، حداکثر 99% اعتماد دارم. دیگر در حیرت و تشویش سابق نخواهم بود چون دیگران چنین نیستند. یا این وری اند یا آن وری! امروز قرار شده حیدری نامه را بیاورد.
یک مسئول انجمن AA و رفیق ایشان نیز که از خوبان و منصفان هستند و مسائل را ریزبینانه حلاجی می کردند و از چهره شان مشخص بود انصاف و تردید منطقی شان. کلید دفتر مرکزی را در دست دارند. ممد متعهد شده تا یکسال در آن دو دفتر بمانیم و حریم شخصی من و هزاران عضو انسان عادی که مشخصات شخصی و نامه ها و اسرار بسیار محرمانه خانوادگی شان در آنجا با دقت و امانت نگهداری می شود، کاملا حفظ شود.
ممد برای اینکه خانه مردم نروم و با من ارتباط داشته باشند، دوست دارد بنده را بیمار یا گزارشگر نهادهای دولتی یا -به بهانه 6 روز بازداشت موقت در اوان دانشجویی، که بعلت نوشتجات افراطی نادرست و تحت تاثیر تفکر سیاسی خانواده و دوستانشان بود- خطرناک معرفی کند. همه اینها را تکذیب و جرم می دانم و چرا پیگیری نکنم؟! ارتباط با بنده حقیر و کانون کاملا فرهنگی آینده نگری و شرکت ها و موسسات دیگر مجوز دار یا در حال پیگیری خطری ندارد؛ حتی از سوی ممد!
تنها گزارشهایی که از تخلفات ایشان و همسرشان داده ام، نامه ای به فرماندهی ناجای رشت و اخیرا به اهواز در خصوص جرایم ضد امنیت کشور و بزودی نیز در خصوص قاچاق خواهد بود.
اینها مسائل انسانی و پیشگیرانه است و طبق آیه آخر سوره حشر و هر وجدان بیداری پدر و مادر نمی شناسد! جنایت است و باید پیشگیری و مجازات صورت گیرد! خائنیم اگر بخاطر دوستی و فامیلی از آنان دفاع کنیم. خودمان فرزند جوان نداریم یا رنج انسانهای فقیر و معتاد و تحقیر شده و مخصوصا تجویز القایی شده (افراد منتقد که در نهایت سلامت، با آمپول و قرص خفه یا کسل و بی حال می شوند و توان تفکر یا تحرک از آنان گرفته؛ گاه بنا به مصلحت در کمپها و شکنجه گاههای شبه قانونی شکنجه و نابود می شوند. جرم داداشم آرمین عمدتا اعتراض به عرق خوری ها و ارتباط نامشروع پاپا با برخی منشی ها و زد و خوردهای خانوادگی؛ و تحقیرها علیه خودش بود. روزی برای شام خوردن با یک دوست باکلاس، 20 یا 30 تومان پول مطالبه کرد. پاسخ دکتر در عین مستی: مگه تو دانشجوی پزشکی هستی که اینقدر پول می گیری؟!!!"
آن وقت برای کشف یک رابطه نامشروع با منشی توسط نادره (که شاید بزرگنمایی شده و منشی بیچاره در مطب از نادره و در حضور آرمین مظلوم و نازک دل، بشدن کتک خورده) 500 ملیون تومان بذل می کند آقا! و آرمین باید گرسنگی بکشد هنگام قدم زدنهای شبانه و اشکبارانه از یک شکست عشقی تحمیل شده از والدین، و بخاطر 5 هزار تومان کم داشتن برای یک ساندویچ، محتاج این و آن (دوستان مهربان و ماموران کنترل از سوی بابا باشد)
خواهشمندم از دوستان -و بی طرفان حتی، اتهاماتی را که از زبان دکتر شنیده اند در خصوص من و آرمین که فعلا قانونا برادر ارشد او هستم و تنها عضو خانواده که داروهای روانپزشکی مصرف نمی کنم و نمی دانم چه زوری است که باید اینکار را بکنم؟!- تلفنا و ایمیلا و پیامکا و حضورا به اطلاع این حقیر برسانند. در هر حال، این حق را دارم! و وظیفه وجدانی شماست. ایشان سرمایه اجتماعی social capital مرا با این شایعه پراکنی ها از میان برده و تهدید کرده که "در آینده نیز حق اشتغال و ازدواج و هیچ کار مستقلانه ای نداری!!!" زور است؟! جمهوری بهایی و یهودی که نیستیم و در اسلام پدر سالاری پذیرفته نیست و هر فرد که ادعای سلامت عقل کند می تواند مسئولیت اشتغال و هر گونه تعامل اجتماعی خود را بپذیرد و صرفا در برابر قانون پاسخگو باشد. چنین شخصی اگر جرمی (مثلای افترایی یا توهینی) مرتکب شود، در دادگاه محاکمه می شود نه در بیمارستان، شکنجه!
هنگامی که پس از روزه آب، و تبریک مزورانه خانواده به اتمام موفقیت آمیز آن، خواستم داوطلبانه و بعنوان موش آزمایشگاهی آزمایشهای پزشکی کاملی بدهم برای راحت شدن خیال خانواده چاپ کتابی که ارزش علمی داشته باشد و تکمیلی بر کار دکتر سوفورین باشد، دکتر ناصح پلید مرا به خانه دعوت کرد تا با هم به یک آزمایشگاه خوب برویم. با تعارفات معمول بالاخره رفتم. بی وجدان، در حالتی مرا قرار داد که الزاما با ماشین دامادش و بهمراهی او، الزاما به بیمارستان مهر جنب برج (محل صدور حکم فوت آرمین که جسدش از 14 طبق سالم بر زمین افتاده بود به اذعان 10 شاهد و تواتر نقل از سوی آنها و دوربین مربوطه) و الزاما با کارت شناسایی ای که در دست او و نه در دست خودم باشد به آنجا بروم! خیلی احساس بدی داشت. بیچاره آرمین بارها از این چیزها دید و بخشید. سخره مردم شد. چون گفتند از هذیانها و اتهامات پشیمان شده!! برادر مسلمانم؛ حق خود و ترا از این زوج سفیه و جانی و هر کس را از این ببعد بتوانند با خود همراه کنند (که بعید می دانم!) خواهم گرفت. نوک پیکان حملاتم آنها هستند. و نیرنگشان. از بقیه حلالیت می طلبم. تماشاچی یا یاور حق یا باطل باشید! هر عملی را پاداشی است...
بالاخره با گیج کردن ننه و پاپا و داماد و لابی من، و با کمک خدا فقط و فقط، توانستم از آن مخمصه دررفته و به آزمایشگاه مهرگان وهابی اهواز بروم! و با کپی کارت ملی در هتل کارون و نادری بخوابم و در خیابانها سرگردان باشم شبهای عید. (و در تقلا برای رساندن نتیجه آزمایشها به رومینا و نادره و ممد، به وهم اینکه واقعا دیگر پشیمان و نگرانند برای سلامتی من که خود چنین ش کرده اند. بگویم "بابا چنین نیست. چیزی نشده. نگران نباشید!" و چنین هم کردن و نتیجه آزمایشها را با هدایای نفیس اهدایی به در آن خانه رسانده روی کالسکه کوشا گذاشتم با هر بدبختی... یا یونسیف! أدرکنا!)
تازه پس از آن، آشفتگی و ضعف بینایی من (در اثر خوراندن حلوای فاسد نادره پز!، آب شکر بجای عسل ومیلک شک نارگیل بجای شیر نارگیل توسط ممد، استفراغهای متعدد در اثر شکنجه توسط تشعشات الکترونیک توسط نادره و ریختن مواید شوینده قوی در کنارم به دستور ممد، و چندین شب بیخوابی ببهانه اینکه نادره از من پرستاری و به بهانه نگرانی مرگم نگذارد لحظه ای راحت بخوابم و گاه نیز من نگران او و جهت پرستاری اش هوشیار نگهدارم خود را ...!) خیلی غلط انداز بود و مشکلها ایجاد کرد. دوران سیاه یک ماهه (تا قبل از فرار به قم با آن وضع؛ که خواستم بروم دفتر آیه الله مکارم مقدمه نویس کتاب آب درمانی برای مشاوره جهت همکاری با پزشکان و غیره در تدوین کتاب روزه آب؛ که کنترل گر در عقب اتوبوس خواست مرا به تهران ببرد -احتمالا پیش دکتر ب.- و نهایتا درگیری لفظی با راننده منجر به پیاده شدن من در بیابان قم و از دست دادن کارت ملی و پول شد؛ و کارت بانکم نیز رمزش خود بخود عوض شد؛ و داشت ممد از قبل با اصرار رمز اینترنتی ام را!! و پس از دو شب سرگردانی در بیابانها و... در آخرین چک متوجه شدم رمز کارت بجای اول بازگشته و توانستم با اتوبوس بیایم به اهواز و طبق استخاره و توصیه ها، باز در آغوش مامان و پاپا که فقط یک دکتر را قبول دارند؛ البته از دکتر یحیی ناصح نیز که مدتهاست مرا ندیده بعنوان تشخیص دهنده پارانوئید من و عده ای پزشکان دیگر -که می گویند نامشان را به تو نخواهیم گفت!- نام برده و به همه شایعات خودساخته و علائم ناراحتی ام که صدها نفر دیده اند، بر علیه خودم استفاده می کنند! دکتر برو دکتر! شیپور را از آن سوی می دمند در ولایت ما!! فعلا به دلیل جوی که آنجا ایجاد کرده ای و باز خواهرت و ذاماد او را -همچون خاتون پیرزن نظافتکار سابق خانه اهواز- بعنوان شاهد! بر بیماری پارانوئید من می آوری، و برای حفظ آرامش آنها، "دیگه نمی رم ولایت!" و تصمیمات بعدی را "مودونم ولی نوموگوم!!!" راستی داداش رحیمت را که بالاخره بعد از 20 سال رابطه مهربانانه، موفق شدی چند ماه بین ما تنش و خشم ایجاد کنی -مزور!- آیا از آن وضع "فلاکت بار" در مشهد نجات دادی و آوردی به اهواز؟! یا مثل کوروش موفق مرحوم یا حمید جافرزاده ولی نعمتت و عده ای پرشمار دیگر، با ربا او را وابسته به خود کردی که تا آخر عمر تحقیر کنی؟! یادش بخیر مسعود ناصح؛ بغل همین کافی نت یک بستنی فروشی بود که وقتی بچه بودم مرا آنجا می برد.
فلاکت؟!!! بابا مستکبر! از همه حلالیت می طلبم و از این پس "من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم!" شما هم نکنید عزیزان. من بخشیده ام همه را قلبا. اگر کسی مطالبه ای دارد ایمیل کند یا در صورت استنکاف من، در محکمه رسمی مطرح کند. بدست خواهد آورد ان شاء الله.
نامرد! بخاطر تو و آرامشت در شبهای عید و بخاطر یک خدمت علمی و پژوهشی در راستای هدف کانون (کاستن از رنجها و افزودن به شادی ها) خواستم اینکار را بکنم! والله در تجعیل آن در آن شرایظ، هدف اول بارها پررنگتر بود. خوبی به شما ناسپاسان نیامده.
از دلم خبر نداری ولی از زبانم چرا. به فرمان قرآن و نیز بدلیل ورع، در دل و زبان نیز به تو "أف" نیز نگفته بودم. حتی یک اعتراض شدید در دل؛ تا روز عاق تو (پیش از رمضان در مشهد؛ پس از پیشنهاد بیشرمانه 2 ملیون تومان کمک قطره چکانی! زنگ زده بودم حالت را بپرسم. محدودیت مالی داشتم اما خود، 100 ملیون خسارت را تضمین و امضا کرده بودی و بخشیده بودم آقا!) اکنون در صورتت تف نیز نمی اندازم. پدرم نیستی و از زمره "اولئک کالأنعام بل هم أضل" می باشی.
آدمیزاده طرفه معجونیست / کز فرشته سرشته وز حیوان
گر کند میل این شود به از این / ور کند میل آن شود پس از آن
هرچند به اذعان خود ناتوانی داری و ارتباطت با زنان متعدد مجرد و متاهل بخاطر ارضای حس حقارت و خودبزرگ بینی ات است. اما به طور کلی شهوترانی، خصیصه خوک هاست. یک فلیسوف می گوید: "هیچگاه با یک خوک کشتی نگیر. زیرا کثیف می شوی و از آن مهمتر، او از این کار لذت می برد."
گفته بودم ولم کن. نکردی. الان ولت نمی کنم. اما طوری که کثیف نشوم.
تذکره:
در کتاب روزه آب، نام هیچ شخصی به عنوان منفی و گلایه نمی آید و کتاب ارزش علمی کامل دارد. شاید نام خودم هم نیاید! کسی را تحریک نکنند برای جلوگیری از نگارش آن.
ضمنا همه پزشکان و روانشناسان دنیا و قضات و مسئولین دولتی و انتظامی و مطبوعات مجاز هستند که نتیجه آزمایشهای من در این چند ماه را از آرشیو آزمایشگاه مهرگان اهواز، بیمارستان ولی عصر بیرجند، امام حسین مشهد (نوار قلب)، آزمایشگاه ابوریحان مشهد، و احتمالا آزمایش خون توسط دکتر حق شناس (رشت) مطالبه نماید و قضاوت کند.
اشکالی ندارد. شاید آخرین اتهام و گمانه در من، مطرح کردن شخصیت باشد که غیرقانونی نیست اما بشدت غیر معنوی. همه اینکارها برای کسب استقلالم است. با عوض شدن نام، چهره و هیئت (بطور طبیعی) و رویه و بسیاری دوستان و نوع کار و نام کانون (احتمالا یا تفویض مدیریت به دیگری) و تغییر سیستم مدیریت آن بطور کلی، دیگر برسرزبانها و بهره مند از دردسرهای آن نخواهم بود. و مقالاتم با نامی دیگر چاپ میشود و با مسئولیت خودم؛ برای ترویج برخی مسائل و کسب درآمد مشروع. دلم لک زده برای آن روز... دوستان یاری کنید.
برچسب:
نویسنده: ماهان یوسفی