سوی تو آیم امشب، باز دوان دوان، مست!
گر ندوم، بیارد، پیر، کشان کشان مست!
تا که "علی"، دلیل است، وه! که چه جای پیر است؟!
کز دم اوست، پیر و، مرد و زن و جوان، مست!
جام، چو عاید آید، هین! به دمی همی نوش!
تا بشود ز فیضش، لحم و هم استخوان مست!
نفحهء وی چو آید، جمله به مستی آیند
باده خوران عیان مست؛ محتسبان، نهان مست!
باده ز جام عدل است، جمله نصیب گیرند:
شاه و گدا به رقصند، شهره و بی نشان، مست!
معجزِ نای عشق است، کآن چو به نغمه آید،
گرگ و رمه، به وجدند، هم سگ و هم شبان مست!
کَشتیِ عاشقان در، شطّ شراب انداخت
تا کند این خماران، زآن می رایگان مست!
رو به کجاست کشتی؟! بالله، من ندانم!
چون ملوان به رقص است؛ عرشه و بادبان مست!
هین! به چه سو بَرندم؟! والله من چه دانم؟!
من چه کنم؟! که هستند؛ اُشتر و ساربان مست!
از نفحات مولا، ارض و هم آسمان مست!
جملهء کهکشان مست!، عالَم بیکران مست!
هو!... بده -ای اهورا!-، جام مِیِ "طَهورا"
شد ز دم "محمد"، جملهء ایزدان مست!
موبدِ موبدان گشت ساقی اهل اسلام!
ضوء "علی" نموده ست؛ میکدهء مغان مست!
در خُم جمله ادیان، بادهء حق، به جوشش
شیر خدا به غرّش، رستم پهلوان مست!
گه که سخن فصیح است، از مدد "مسیح" است
حجت ما صریح است، چون بشود زبان مست!
کنفسیوس و بودا، لائو و هم کرِیشنا
در طرب و سماعند، در وسط جنان مست!
گر تو "صنم" پرستی، بِه که "منم" پرستی!
بتکده کعبهء تست، گر بشوی از آن مست!
ترک و عرب، عجم را، صلح ابد بیفتاد
چون شده لول، پاشا... شیخ، سُکار و خان مست!
وقت طرب که باشد، ترک و عرب چه باشد؟!
چون شده انس و جان مست! بلکه فرشتگان مست!
ترسم از اینکه جانا، طاقت آن نیاری
آن طربی کز آنند، جمله پیمبران مست!
آرش پهلوان را، راز کمان چه بوده ست؟
تیر چسان چنان رفت؟، گر نبُدی کمان مست؟!
گفت که «ما رَمَیتَ»؟! در دمِ «إذ رَمَیتَ»؟!
«قُلتُ» ولی «نَسَیتَ»؛ زآنکه بُدی چنان مست!
"عشق رسد به فریاد"، ور تو بسان باران
در طرب و سماعی، چون کندت اذان مست!
زآن طرب روانبخش، وآن جذبات جانبخش
"مکه" چو "یثرب" آگاه؛ "فورک" چو "درمیان" مست!
هو!... بِحَقِ اباالفضل، دندهء ظالمان نرم!
هو!... دم عارفان گرم!... هو!... سر عاشقان مست!
وه! که گَهِ فرار است؛ آیت انتصار است،
این دمِ خوش که هستند، قاضی و پاسبان مست!...
*****
عاشقانیم و همه، بانگ و هیاهو داریم
همه شب تا به سحر "یاحق" و "یاهو" داریم
کارزار "خرد" و "عشق"، به صلح انجامید
چون در این جمع، زبانهای "علی گو" داریم
"عشق" و "اخلاق" و "خرد"، "حرّیت" و "عدل" عزیز
پنج رکنی است که آموخته از او داریم
اگر این پنج گهر، پاس بداریم ز جان
گوییا روی زمین، جنت مینو داریم
کس اگر بد بکند، جاهل و بی تقصیر است
پس نرنجیم ز کس، گر دل حق جو داریم!
بهر شکرانه، که حق، نیم نگاهی بنمود
هر چه کردند عدوّان، همه معفو داریم!
روز در مسجد و در مدرسه مستی نکنیم
شام، مستیم! که خوی "گل شب بو" داریم!
"اختیار" من و تو، "جبر الهی" است یقین!
پس بکوشیم؛ که "تکلیف تکاپو" داریم!
جام دوشین که چشیدم، ز خرد بود و ز عشق
وا شگفتا که عجب حالت نیکو داریم!
عقل، ابزار ید عشق بدانیم اگر
دل بی ریب چنان "ضامن آهو" داریم
کار، بگذشته ز مستی و خردمندی ما
به عزیزی بِه از این موهبتان خو داریم
بگُذشت از «ملکوت» و «جبروت» این سَیَران
بعدِ «لاهوت»، به «هاهوت»، دگر، رو داریم!
گفت: باران! ز چه دیوانه ی فرزانه شدی؟!
گفتم این فیض، از آن "یاحق" و "یاهو" داریم!
*****
دوش در میکده از شوق تو بر بام شدم
روی چون ماه تو را دیدم و آرام شدم!
دست بس خسته من را بگرفتی از مهر
تا که آزاد و رها زآنهمه اوهام شدم!
مستی می بپرید و بشدم مست ز عشق
بی نیاز از می و میخانه و از جام شدم!
آتشی آمد و در خرمن اندوهم زد
فارغ و رسته ز رنج و غم ایام شدم!
شوق ماه رمضان، مستی هنگام اذان
کرد آن کار که بیزار ز آشام شدم!
گفت مرتاض: من از چشم چو بادام نگار
بی نیاز از همه، جز دانه بادام شدم!
خط دلدار چو بر برگ درختان دیدم
مست و در نعره از آن نامه و پیغام شدم!
کفر محض است که بی عشق نگاری باشی
شدم از کفر برون، وارد اسلام شدم!
گفتم: از کی تو شرربار شدی؟ شمس ضحی؟!
گفت: تا عاشق آن دلبر مهفام شدم!
«لَیسَ فی جُبَّتی إلاّ اللَه» از آن وردم شد
که چو «باران» به پی عارف بسطام شدم!
التماس دعای خیر در فراز و نشیبهای جاری
برچسب:
نویسنده: ماهان یوسفی