خرید بک لینک

گر شکستی ز سر بی خردی حرمت عشق

تو مپندار تنزّل یابد شوکت عشق!

انبیاء و همه اولیا اگر نامورند

دادشان اینهمه اعزاز و شرف، حشمت عشق

این غم عشق مرا "ناصح اهوازی" کرد!

زین، به صد شادی و راحت ندهم محنت عشق

کشتن عاطفه و رنج به عاشق دادن

بد گناهی است؛ نبخشد آنرا حضرت عشق

در سماعیم و طرب، فارغ از اندوه جهان

تا مقیمیم به میخانۀ پرعزت عشق

گوهر عشق بیرزد به صد الماس، و بدان

که ندانند بجز خوش گهران قیمت عشق

رندم و مست و غزل گوی و در این جمع، چو شمع!

حالیا اینهمه دارم همه از دولت عشق

ای که بر عشق زنی طعنه و خوارش داری

چشمت از کاسه برون می آرد، غیرت عشق!

«ای مگس، عرصۀ سیمرغ نه جولانگه تست» (1)

عرض خود را مبر و باز مده زحمت عشق

صوفیان را مِیِ صافی و صفا تصفیه کرد

ای خدا، روزی این دلشده کن صفوت عشق

گرچه «ناصح» همه از عقل و خرد دم می زد

برو ای عقل، که اکنون بشده نوبت عشق


ما را اگر آن شوکت و فر نیست، وفا هست!

گر بهره ای از سیم و ز زر نیست، صفا هست!

گر آهوی خوش خرام من گشت رمیده

آن «ضامن آهو»، که بُوَد کارگشا، هست!

ای دوست٬ تو هر جور و جفایی بنمایی

آن عشق شرر بار به حُسن تو، بجا هست!

گر چند زمانی ز من دلشده دوری

کمتر دل من تنگ شود، «باد صبا» هست!

گر چرخ نگردد به مراد دل «ناصح»

نومید مشو، عزم قوی دار، خدا هست!


عزم کردی که دگر، عاطفه ها را بکشی؟!

الفت و دوستی سالم ما را بکشی؟!

عشق را خوار کنی، ظلم به دلدار کنی؟!

همه امّید دل اهل صفا را بکشی؟!

جامها را شکنی، لطمه به مستان بزنی؟!

شوق را دار زنی؟! مهر و وفا را بکشی؟!

عزم کردی که زنی گردن اخلاص و صفا!

بهتر آن نیست که تزویر و ریا را بکشی؟!

یار را خوانی و گویی که به ما قهر کند؟!

وینچنین دوستی دلبر ما را بکشی؟!

گر ز من دور کنی یار مرا، هست «صبا»!

بهر پیغام! توانی که صبا را بکشی؟!

پرتو عشق درخشان بنموده دو جهان

چون توانی که چنان نور و ضیا را بکشی؟!

نیست جز عشق و محبت –بخدا- ذات خدا

تو مپندار توانی که خدا را بکشی!!

برچسب: نویسنده: ماهان یوسفی تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 15:06

صفحه بندی